چی بگم که خیلی داغونم.دست و دلم به نوشتن نمیره.![]()
![]()
![]()
بعد از ماجراي با خبر شدن پدرم من و م مدتي از هم جدا بوديم. و چقدر سخت و عذاب آور گذشت اين دوران برايمان. مدتي من در قرنطينه بودم، همهي اينها هيچ سختي برايم نداشت. تنها چيزي كه برايم سخت و عذاب آور بود دوريه م بود. شبها با گريه به يادش و به اميد دوباره ديدنش ميخوابيدم و صبحها هم با چشماني اشكبار و خونآلود از خواب بيدار ميشدم به اميد اينكه امروز آخرين روز جداييمان است..
واي خدايا ...................................................
واي خدايا....................................................
واي خدايا....................................................
چه گذشت بر ما، در جدائيمان.
واقعا سخت است و سخت. چه كسي است كه مرا درك كند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هنوز هم نفهميدم راز وصال و جدايي من و م را..........................................
تا اينكه.....................................پدرم همه چيز و فهميد و اين بود اوج بدبختي دو عاشق.![]()
اون اول با م صحبت كرد، وقتي متوجه شد كه م كار نداره و فعلا بيكاره سيم هاش قاطي كرد و...........................................................
آخه م تازه سربازيش تموم شده بود و دنبال كار بود ولي هنوز نتونسته بود كاري پيدا كنه. ولي پدرم كه اين حرفها حاليش نبود.
پدرم به م گفته بود كه تو يه الاف بيكاري و دختر منو گول زدي و باهاش دوست شدي.
تا قبل از فهميدن پدرم از ماجرا من با خانواده م رابطهي خيلي خوبي داشتم و اين تنها اميد رسيدن من و م به هم بود اما بعد از فهميدن پدرم از ماجرا رابطهي من با خانوادهي م خود به خود بهم خورد و اين خيلي سخت و دردناك بود واسهي من.
وقتي سربازي م تموم شد و م كارت پايان خدمتشو گرفت با هم رفتيم يه شيريني درست و حسابي بهم داد. خيلي روز به ياد موندني بود آخه اون روز هرجا ميرفتيم كه چيزي بخوريم يا بسته بود يا چيزي نداشتن. خلاصه اون روز هم به خوشي تموم شد.
تا اينكه ..................................![]()
![]()
![]()
تا اينكه...................................![]()
![]()
![]()
تا اينكه..................................![]()
![]()
![]()
دوري م خيلي واسم سخت بود، ولي براي دوباره ديدنش همهي سختيها رو به جون مي خريدم تا لحظهاي ببينمش. چه لحظات شيرين و فراموش نشدني اي بود لحظات ديدار من و م.
گذشت و گذشت تا اواخر سربازي بود كه م به سرش زد انتقالي خود را بگيرد و در محل زندگي خود مشغول به خدمت شود.
سرتونو درد نيارم با كلي درد سر انتقالي رو گرفت. اون روزي كه ميخواست بياد با مسئولشون درگير شد و اونم نامردي نكرد، محل سربازي م رو به يكي از نقاط دوردست ييلاقي معرفي كرد و باز هم اجبارا م مجبور بود به آنجا برود.
به آنجا كه رفت تازه اول بدبختيمون شروع شد. چون اونجا نه تلفني داشت نه وسيله ارتباطي ديگري.
تنها شانسمان در اين بود كه مدت كمي از سربازي م باقي مونده بود.
چند ماهي به سختي گذشت (كه تعريف كردنش هم زياد جالب نيست چون به ياد آوردن اون خاطرات گرچه شيرين اما تلخ است.)و سربازي م به اتمام رسيد.
تولدم بود و ما بيقرار. بعد از ظهر سال 83 بود كه تلفن خونه به صدا در اومد.
م بود باهام قرار گذاشت كه بياد ته خيابونمون و كادو تولدمه بده. با كلي بدبختي قبول كردم، بهش گفتم تو محل خوب نيست يكي ميبينه شر ميشه ها ولي گوش نكرد. خلاصه رفتم و كادو رو گرفتم.
ادكلن بود چقدر خوش عطر بود هنوزم عطرش رو استشمام ميكنم دورو برم.
دستش درد نكنه...................................................... ![]()
![]()
![]()
اولين قرارمون خيلي دوست داشتني و به ياد ماندني بود و هست.
خلاصه م بعد از كلي اصرار تونست منو راضي كنه كه با هم به بيرون بريم.
يه روز صبح دلنشين بود كه م اومد دنبالمو باهم رفتيم به يكي از شهرهاي اطرافمون. براي شروع عالي بود. رفتيم و يه آبميوه خورديم. برای اولین بارخيلي سخت بود اما شيرين. بعدش هم رفتيم كنار دريا يه دوري زديم برگشتيم.
چه دنيايي داريم اول بهت حال ميده در حد المپيك بعدش هم ميزنه و همه چيز و بهم ميريزه. چقدر سخته كه هميشه باهاش باشي و عاشقش باشي ولي بدوني كه هيچ وقت بهش نميرسي. داستان زندگي من و م هم دقيقا اينجوري بود. ما ميدونستيم كه به هم نمي رسيم اما باز با هم بوديم با تمام سختي ها.
خيلي دوست داشتني بود..................................................
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم 
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم 
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب
